|
داستان از روز تولدم شروع شد. یادمه خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم یه بچه داشته باشم ( البته من زیاد علاقه مند به بچه نیستم! ولی یهو دلم خواست!!!) قرار بود دوستام بیان خونمون ولی حال و حوصلشونو نداشتم! خلاصه اومدن و کادوهای رنگارنگی برام آوردن ولی هیچ کدوم از این کادوها به اندازه ی عروسکی که یه نفر (که هیچ دوستی ای باهم نداشتیم) برام آورد ارزش نداشت. واقعا" احساس کردم از تنهایی در اومدم. اسمشو گذاشتم " عشق ". این عروسکو به اندازه اون عشقی که هیچ وقت کنارم نبود دوسش دارم. تازگیها هم که یه کم بزرگتر شده همش میگه بابام کو؟؟!!!!!!!!!!
تهيه شده توسط
الهه
در تاريخ
شنبه ۱۲ مرداد ۸۷ ساعت ۰۲:۴۳|
نظرات (10)
|